تبليغاتX
.
 پرواز

ديگر

نه گريه مي كني

نه سرخ مي شوي

نه آبي ،

نه دلگير .

 

يادش بخير

آسمان !

|+| نوشته شده توسط شوان کاوه در سه شنبه بیستم مهر 1389  |
 حسرت

خاطره هاي تو را

تكه تكه

روي سنگ فرش هاي

كوچه هاي روي هم خوابيده

مي ريزم

تا مسير روسپي خانه هايي را

كه پنهاني

درآغوش مي كشيدي

گم نكنم !

 

سال هم

شبيه تو

شش بار

 پوست انداخته

الان كه مي خواهم

براي تو

گريه كنم

چشم هايم

به من مي خندند !

 

 

 

مهرماه هشتادونه

بلغارستان - وارنا

|+| نوشته شده توسط شوان کاوه در دوشنبه دوازدهم مهر 1389  |
 روي زمين بند نمي شوم !

اينجا

مردانگي

گاهي زمين گير مي شود !

در لابه لاي حادثه هايي

كه بوي حرف و حديث مي گيرند .

 

اين سرزمين

هر شب

روي سرِ زني خراب مي شود

كه زنانگي اش را

اجاره نمي دهد !

 

اينجا

روزها

آرام و زيبا

توي روزنامه ها

بزرگ مي شوند !

|+| نوشته شده توسط شوان کاوه در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389  |
 روزنامه
هرچقدر

كلمات

كوتاه مي آيند

تعداد روزنامه ها

بيشتر مي شود !


..............


روزنامه اي روي دست

چتري كهنه زيربغل

قدم مي زند .

نه از باران خبري ست

نه از خبر ...

|+| نوشته شده توسط شوان کاوه در چهارشنبه ششم مرداد 1389  |
 نطفه
پياده روها

خيابان هاي اين شهر را

ديگر

در آغوش نمي كشند

در حضور اين همه

تابلوهاي ممنوعي

كه عريان ايستاده اند !

|+| نوشته شده توسط شوان کاوه در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389  |
 نقد جناب اصلان قزللو روي يكي از اشعارم

اول شعر شوان :

 

"تاریخ را
سر وته کنی،
چقدر خالی می شود
از آدم هایی که شنیده ای؟

از همین تاریخ
خاطره هایت را
بدون نام بنویس!"


"
شعر به راستی از خون شاعر تغذیه می کند و باید جاودان بماند. حیاتش بستگی دارد به ضربه ای که همان دم به خواننده وارد می کند و اگر بازوهایش فاقد توانایی های لازم برای فرود آوردن چنان ضربه یی باشد، تبر از آن بالا رها می شود و فاتحه!(1)

شعر یک فرم بیرونی دارد که همان قالب سپید است با کوتاهی و بلندی مصراع ها ، بی آن که برای بیان مقصود به وزن و قافیه پناه ببرد. در حقیقت، به گفته ی شاعری، شعر سپید مثل شکنجه دیده ای ست که تن خود را عریان کرده(از وزن و قافیه و..) که اثر شکنجه را به دیگران نشان دهد.
یک پیام اجتماعی دارد. نام افراد اندکی در تاریخ می ماند. شاید با کمی چشم پوشی نوشت: نام نمی ماند و خاطره و اثر می ماند.
فرم درونی ، همان ارتباط های عمودی و افقی است که با انتخاب واژه ها و جمله سازی ها تو را از کوچه ای به کوچه و خیابانی می کشاند و تصویرها و حادثه ها را نشانت می دهد تا بتوانی نتجه گیری کنی ؛ خوب یا بد! البته با توجه به زنجیره ی کلام. برای برقراری این ارتباط های افقی و عمودی ، شعر دو پاره شده است. پاره ی اول:
"
تاریخ را
سر وته کنی،
چقدر خالی می شود
از آدم هایی که شنیده ای؟"
اگر کسی تاریخ را بتواند سر وته کند، چه شکلی است؟ مثل یک قوطی استوانه ای. البته من مخاطب این شکلی می بینم.تو شاید شکل دیگری ببینی. عیبی هم ندارد.آدم ها از سرش وارد می شوند.(سر گشادش!) این ها را من با توجه به تصورم از همان ارتباط ها دارم می گویم. با توجه به واژه ها. اگر این آدم ها جان ها خوب رشد نکنند و رگ و ریشه نداشته باشند. بی برگ و بار باشند، سر و ته که کنی می افتند، تاتالاپی!. حالا همه ی این ها را اصلا شاعر نگفته . حتا قوطی را هم نشانت نداده. خودت درست کرده ای. دیده ای . نتیجه گرفته ای . تازه ، در شعر فقط یک سوال مطرح شده بود: "چقدر خالی می شود/
از آدم هایی که شنیده ای؟" بگذارید از این شنیده ها ، تعبیر دیگری داشته باشیم: چه چیزی را شنیده ای؟ نام آدم ها را؟ یا افتادنشان را؟
آیا مخاطب دیگری می تواند برداشت دیگری داشته باشد و مثلا بگوید: خیلی ها می مانند؟ خب . شعر که تمام نشده. ببینیم ارتباط های عمودی این اجازه را می دهند؟
"
از همین تاریخ
خاطره هایت را
بدون نام بنویس.
در مقاله ی مخاطب و شعر گفته بودم :"شعر در عدم صراحت می کوشد. در ابهام. البته ابهامی لطیف، جذاب، خوش آیند.
"
از همین تاریخ" ایهام دارد.
الف: از همین حالا ب: همین ب :تاریخی که سر و ته می شود.
خاطره ها ، همان عمل هاست. باز هم به زاویه های سپید یا ناپیدا سر بزن. خاطره ها دو نوع است: خوب و بد. بی نام نوشتن، اهمیت خاطره یا عمل ها را در تاریخ نشان می دهد. به ویژه خاطره ی خوش.
بد نیست همین جا پیشنهادم را در مورد مصراع پایانی مطرح کنم: به جای واژه ی "بدون" که ترکیبی است از "بی" استفاده شود بهتر است. "بی نام بنویس"
تفسیر و توضیح شعر، ممکن نبود مگر به کمک زبان شعری که با زبان معمول متفاوت است. این زبان تو را به درک معنای دقیق وضع شده در کتاب لغت نمی برد. نمی گوید چنین کن و چنان. شکلی را تعیین نمی کند. یادتان باشد که تا این جا هیچ صحبتی از شاعر نکردم . چرا که شعر مطرح بود نه شاعر. اما حالا به رسم رفاقت که می توانم بگویم:"شوان عزیز! ممنون که نوشتی تا من بخوانمت "ز روی محبت چنان که تو دانی". پایان سخن را به نابغه ی شعر بسپریم. حافظ:
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
که بر صحیفه ی هستی رقم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند.(2)
لطفتان را از من دریغ نکنید . به همان زبان از روی محبت ، در مورد شعر و تفسیرش کفت و گو کنید . با تعارف کم تر یا هیچ
پیشاپیش، سپاس.
1-
دیانوش، ایلیا،لالایی با شیپور، انتشارات مروارید، تهران،چاپ دوم، 1385، ص 181
2-
شیرازی ، حافظ، انتشارات صفی علیشاه، تهران، چاپ پنجم،1368، صص 241،242

|+| نوشته شده توسط شوان کاوه در جمعه یازدهم تیر 1389  |
 معشوق
بي بال

چه بلند پرواز مي كني

كه آسمان

به شانه هايت نمي رسد !

وقتي

قرار است

خيابان هاي شهر

به پاي تو برخيزند

از قدم هايي كه

هرگز به خانه نمي روند !


اين شهر ،

كافه اي

سكويي

گوشه اي

حتي نيم ديواري

براي درددل

در جيب هاي خالي اش ندارد .

نام زيبايت را

توي تقويم پارسال مي نويسم !

|+| نوشته شده توسط شوان کاوه در دوشنبه هفتم تیر 1389  |
 من و تو
تاريخ را

سر وته كني

چقدر خالي مي شود

از آدم هايي كه شنيده اي !


از همين تاريخ

خاطره هايت را

بدون نام بنويس !

|+| نوشته شده توسط شوان کاوه در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389  |
 

شهر



خيابان ها

تاريخ را دور مي زنند

تا ردپاهاي مشكوك را

از پيشاني شان پاك كنند !

اين شهر

با ساعت هيچ كشوري

كوك نمي شود

براي ديدار دوباره

به نوسان سايه ها

تكيه كن !


شهر

به پاي تو افتاده

و

من

از پا افتاده ام

تا يك بار ديگر

بگويي ...

|+| نوشته شده توسط شوان کاوه در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389  |
 

براي او




اولين بار كه روبرو شويم

پشت مي كنم به هرچه در دنياست .

احساسم را كف دستانت مي گذارم

تا حساب مان پاك شود !

بيا پاك  شويم ازهرآنچه بوده ايم

تاريخي ديگر براي خودمان جعل كنيم

وجغرافياي دوروبرمان را بهم بزنيم !


تو مي شوي پايتخت زيبايي ها

ومن

اسكندري كه در چشمان تو مي سوزد !

چشماني كه فقط توي عكس ديده ام
|+| نوشته شده توسط شوان کاوه در سه شنبه هجدهم اسفند 1388  |
 
 
بالا